|
سرآغاز گفتار نام خداست كه رحمتگر و مهربان خلق راست
بگو مىبرم سوى يزدان پناه كه بشكافد او آسمان صبحگاه (1) ز شرّ هر آنچيز كو آفريد (2) ز شرّ شرورى كه شب شد پديد (3) ز شرّ زنانى كه افسونگرند ميان گره سحر خود مىبرند (4) ز شرّ هر آنكس كه باشد حسود چو بر ديگران حسرتش را نمود (5)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:13  توسط حسین محمددوست
|
سرآغاز گفتار نام خداست كه رحمتگر و مهربان خلق راست (1)
ستايش بود ويژه كردگار كه بر عالمين است پروردگار (2) كه بخشنده و مهربان است نيز (3) بود صاحب عرصه رستخيز (4) كه بخشنده و مهربان است نيز (3) بود صاحب عرصه رستخيز (4) ترا مىپرستيم تنها و بس نداريم ياور به غير از تو كس (5) بشو هادى ما به راه درست (6) ره آنكه منعم زنعمات توست بشو هادى ما به راه درست (6) ره آنكه منعم زنعمات توست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:8  توسط حسین محمددوست
|
سرآغاز گفتار نام خداست كه رحمتگر و مهربان خلق راست
بگو مىبرم سوى ربى پناه كه خلق جهان راست شاه واله (1) (2) (3) ز شيطان خناس كز مكر و شرّ كند وسوسه قلبهاى بشر (4) كند وسوسه قلبها هر دمى (5) چه از جن بود او چه از آدمى (6)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 16:6  توسط حسین محمددوست
|
شريعتي انسانها را به چهار دسته عمده تقسيم کرده است: آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتني به فيزيک است . تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم ميشوند . بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند. آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند ( مردگاني متحرک در جهان . خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته اند . بي شخصيت اند و بي اعتبار . هرگز به چشم نمي آيند . مرده و زنده اشان يکي است. آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند ( آدمهاي معتبر و با شخصيت . کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند . کساني که همواره به خاطر ما مي مانند . دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم. آناني که وقتي هستند نيستند و وقتي که نيستند هستند ( شگفت انگيز ترين آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم . اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم . باز مي شناسيم . مي فهميم که آنان چه بودند . چه مي گفتند و چه مي خواستند . ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان . اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم، قفل بر زبانمان مي زنند . اختيار از ما سلب ميشود . سکوت مي کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي شويم . و درست در زماني که مي روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم . شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:22  توسط حسین محمددوست
|
گشت غمناک دل و جان عقاب گله کاهنگ چرا داشت به دشت شد پی بره نوزاد دوان آشیان داشت در ان دامن دشت بر سر شاخ ورا دید عقاب این همه گفت ولی با دل خویش زار و افسرده چنین گفت عقاب زاغ گفت :ار تو در این تدبیری آنچه زان زاغ چنین داد سراغ شهپر شاه هوا اوج گرفت
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:19  توسط حسین محمددوست
|
|