|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر جغرافیای کوچک من بازوان توست(علیرضا بدیع) آورده است چشم سیاهت یقین به من هم آفرین به چشم تـو هم آفرین به من من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست خورشید تیــــز چشم تـو با ذره بین به من ای قبله گـــاه نـــــاز ! نمـــــازت دراز باد ! سجاده ات شدم که بسایی جبین به من بـــــر سینه ام گذار سرت را کــــه حس کنم نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من یاران راستین مرا می دهد نشـــان این مارهای سرزده از آستین به من تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است انگار داده است سلیمان نگیـــن بــــه من محدوده ی قلمرو من چیـــــن زلف توست از عرش تا به فرش رسیده ست این به من جغـــرافیــــای کوچک من بازوان تــــوست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 18:20 توسط شعر و غزل امروز| آرشيو نظرات | پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها(علیرضا بدیع) پیشانی ات سیاه مبادا به ننگ ها ای مــاه! ای مراد تمــــام پلنگ ها! این برکـــه ها برای تــــو بسیــار کوچک اند جای تو نیست سینه ی این چشم تنگ ها آراسته ست ظاهر رنگین کمـــان ولی چون ابرها حذر کن از این چند رنگ ها یک روز تو در اوجـی و یک روز دیگری دنیا دهن کجی ست به الاکلنگ ها من چند روز پیش دلــی را شکسته ام من را به رسمیت بشناسید سنگ ها!
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 19:47 توسط شعر و غزل امروز| آرشيو نظرات | قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!(علیرضا بدیع) قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق! یعنی به جـز حریـــم تو بر من حرام عشق با خون وضو بگیر و دو رکعت غــزل بخوان آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق ترسم کـــه در سماع کشانــم قنـــوت را وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق از رکعت نخست در افتاده ام بـــه شک در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق سـی پاره ی حضور مرا چله بست شو قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 19:36 توسط شعر و غزل امروز| آرشيو نظرات | آمیخته ست نوش تو با نیشخند ها(علیرضا بدیع) آمیخته ست نوش تو با نیشخند ها تا دور باشد از تن بکـــرت گـــزند ها ای « مه لقا » ی عصر مدرنیته مانده اند در حل پیـــــچ زلف تــــو اندیشمند هـا تا چشم بد به تو نرسد دود کرده است جنگل برای برکه ی چشمت سپند ها آرش نشسته بین دو ابروت با کمان بهــــرام زیـر روسری ات با کمند ها شیرین لب ! از طواف تنت دل نمی کنند مثل مگس کـــه ازحرم حبــــه قند هـــا وقتی گل از تمشک لبت باز می شود افسرده مـــی شوند تمــــــام لوند ها غزاله ! گاه پشت سرت را نگاه کن در حسرت تو اند تمـــام سمند ها « گویند رمز عشق نگویید و نشنوید » در گوش ما نمی رود این پند مند ها ما نیز عاشقیم و سرافکنده پیش عقل این ها همـــه فدای سر قد بلند هـــا
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 18:35 توسط شعر و غزل امروز| آرشيو نظرات | در رستخیز عشق کسی رو سیاه نیست(علیرضا بدیع) در سرزمیــن من زنـــی از جنـــس آه نیست این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق دیگر دلــــی بــرای سفـــــر رو بــــه راه نیست راندند مـــــردم از دل پرکینه ، عشـــــق را گفتند : جای مست در این خانقاه نیست دنیا بدون عشق چـــه دنیای مضحکـــی ست شطرنج مسخره ست زمانی که شاه نیست زن یک پرنده است کــــه در عصـــر احتمال گاهی میان پنجره ها هست و گاه نیست افسرده می شوی اگر ای دوست حس کنی جـــز میله های سرد قفس تکیه گــاه نیست در عشق آن که یکسره دل باخت ، برده است در این قمــــار صحبتــــی از اشتبـــــاه نیست فردا کـــــه گسترند ، ترازوی داد را آنجا که کوه بیشتر از پرکاه نیست، سودابـــه رو سپید و سیـــاووش رو سفید در رستخیز عشق کسی رو سیاه نیست
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 11:47 توسط شعر و غزل امروز| آرشيو نظرات | با استكان قهوه عوض كن دوات را(علیرضا بدیع) با استكان قهوه عوض كن دوات را بنويس توی دفتر من چشمهات را بر روزهای مرده تقويم خط بزن واكن تمام پنجره های حيات را خواننده ی كتيبه ی چشم و لبت منم پــر رنگ كن بـــه خاطر من اين نكات را ما را فقط به خاطر هـم آفريده اند آنگونه كه خواجه و شاخه نبات را نام تو با نسيم نشابور می رود تا از غبــار غــم بتكاند هرات را یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست! از نو بدل بــه بتکده کـن سومنـــات را حالا بایست! دور و برت را نگاه کن تسخیــــر کرده ای همه کائنات را تا پلک می زنی همه گمراه می شوند بـــر روی مـــا مبند كتاب نجات را نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1391ساعت 13:54 توسط شعر و غزل امروز| آرشيو نظرات | باز هم تسبیـح بسم الله را گم کرده ام(علیرضا بدیع) باز هـــم تسبیـــح بســـم اللـــه را گــــم کرده ام شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم! در شب یلدا مسیر مــاه را گــــم کرده ام در میان مردمان دنبـــال آدم گشته ام در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست در صف مشتـــی پیــــاده شــــاه را گــــم کــــرده ام خواستــم با عقل راه خویش را پیدا کنم حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام زندگی آنقدر هـم درهم نبود و من فقط سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام… نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:17 توسط شعر و غزل امروز| آرشيو نظرات | زمان خلق تو حتی خدا جسارت كرد(علیرضا بدیع) زمان خلق تو حتی خـدا جسارت كـــرد و عشق مثل جنونی به زن سرايت كرد تـو را كــــــــــه سبزترين اتفاق پاييزی تو را كه حضرت ابليس هم عبادت كرد نگاه كردم و ای شعر زنده فهميدم خدا زمان تراشت چه قدر دقّت كرد زمان خلقت دوشيزه ای شبيه شما اصول فلسفه را مو به مو رعايت کرد تراش قامت اسليمی ات چه سحری داشت كــه گل بـه منطق زيبايی ات حسادت کــرد تــو شعر زنده كه نـه... يوحنای انجيلی از آيــه های تــو بايد فقط اطاعت كـــرد و از زبــــــان كليســــــای انــزلی بــايـد به گوش شوق تو را دم به دم تلاوت کرد ببين كه باغ به سودای پونه معتاد است بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 20:51 توسط شعر و غزل امروز| آرشيو نظرات | به روز واقعه بردار ابروانت را(علیرضا بدیع) به روز واقعه بــــــردار ابروانت را برای دلبری آماده کن کمانت را نگـاه من پی معماری نوین تنت به کشف آمده تاریخ باستانت را رسیده تا کمرت گیسوان و میترسم میان خرمن مو گـــــــــــم کنم میانت را ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟ علیالخصوص کــــــــه دیــدم تن جوانت را من از دهان تو در حیرتم که از تنگی خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟! به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است نیم پیـــــــــــــــــــامبری راستین، زمـــــانت را دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکرهها رسانده اند به جبریل دودمـــــانت را گرفتهام به غـزل پیشی از چکاوکها تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 16:3  توسط حسین محمددوست
|
|